بریده بریده، از لا به لای سیم خاردار های شکسته، از پیچ یاس های نچیده، از شکاف روزنی نرسیده تا خورشید، در اضمحلال و سیاهی، در امتداد زوال تنهایی و گم شده در شهر کبود و خون گرفته، نفس میکشی. من تمثال تو را چون تمثال عیسی که مریم اش به تن میکشید به جهان سوخته آورده ام و دهانت را همچون منقار جوجه کلاغ ها به خوراک زیستن آغشته کرده ام. تو در گوش من حرف هایت را با هقی هقی زمزمه میکنی و از شراب انگورهای لهیده و ته نشین در قعر پستان هایم، مست افسانه ها ی آفرینش می شوی. کسی نیست تا سایه ی سیاهی را برچیند و تو را جوری دیگری با جهان در آمیزد و تنت را با زبان قصه، غسل دهد و نام تو را به وقت شعرهای بلند، بر زبان بیاورد. چرا که تو خود راوی درد ها و حزین رنج ها هستی. من با زبان قصه با تو سخن نگفته ام تا به حال، چرا که ایجاز کلام از روایت متروک من را حتی خود، فراموش کرده ام. اما تو از میان ذهن خاک گرفته ی من بخوان و دم نزن، و ظلمت این شهر خاموش را با شاعرانگی تمام هق هق کن و روایت دردهای تا مغز استخوان جهان، پیچیده را به سان داستانی که خاص و عام می پذیرند اش، روزی در زمینه ی طرحی خاکستری از زیستگاه تمامی موجودات، در نوسان میان دو چیز، "سیاهی و سپیدی" مزمزه کن و جار بزن. چرا که هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز و همه کس خاکستر اند از سیگاری که مسافران گریزان هر یک به نوبت بر خم جاده های تنهایی شان تکانده اند.
تو نفس میکشی و باد شاخه های درخت را تکان می دهد، ستارگان زمین را به آغوش می کشند، سنگ، کوه را می فرساید، و بوی خاک تازه از هوای تو منتشر می شود. تو نفس میکشی و موج دریا را به کرانه می کشد، صیاد در آب تور می اندازد و من تو را به خواب می برم، و خواهم دید که دستان کوچکت، پارو زنان، دریاها را می شکافد و همچون عیسی که معجزش زنده کردن بود، تو ماهیان مرده را به غور دریا باز می گردانی.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حیدریان