Restless seas will murder me
-
تاریخ: 1398/6/11 ساعت: 1:06
در خواب و بیداری به زخم های زندگی تدریجی فکر میکنم. به غم ممتد و محبوسی در گلوی خنج کشیده ی آدم ها و به رویاهای انباشته ای که در مغز مانند کرمی در خاک، می خزد و تکثیر می شود.به یک اتفاق تصادفی و مبهم
بحثی نه، که وسوسه یی ست این: بودن یا نبودن
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
می توان به خود نرفت؟ میتوان در خود افسانه ای نیافت؟ من شبیه داغی هستم که بر دل خود مانده ام. بی سرانجام با چراغ های سوخته در صحنه ی تاریکی خویشتن. همواره در لابه لاهای تنم پیچ میخورم، سرگردان، خسته و
به پیانیست شلیک کن
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
از خود گذشته ای، عبور کرده ای. در سرت ماجرا به آخر رسیده است. روز در هیئت شب طی می شود. تمام لحظه ها متلاشی و از هم پاشیده اند. ثانیه ها را در خودت بالا می آوری. و از مغزت پیکره ی فکرها را دوباره میبل
ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
در من چه خواهند یافت؟ جز تکه ای یخ که در کانون جسمی کبود سرانجامتنم را خورد خواهد کرد همچو سنگ سینه ام را شخم خواهد زد همچو داس و نفسم را همراه با سرفه های موازی با دودبه شمارش می اندازد. تکه ای یخ ک
آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
همزاد من: به سیگار های دود شده مان در جنگل های شیرگاه و رقص پاهایمان در آن شب سرد، زیر سقف آن خانه ی روستایی و دردی که برایم هجی کردی اش با اشک در طبقه ی منفی دو آن خانه ی شهری؛ که تو هیچگاه مرگ را در
خانه ای که جک ساخت
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
او به نوعی جنون مبتلا بود. مست و پیرانه سر در انزوای خود سکندری میخورد. اتاق را می پیمود. ساعت ها را شمارش می کرد. در سراشیبی تنهایی اش میخوابید و در خواب مصیبت بارش فرو میرفت. پس لرزه های جنون، در آن
برای علی...
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
وقتی که بر راس "حادثه ی رخوتناک هم آغوشی" میرسی و کسی تمام کرده خودش را، تو آنقدر خالی میشوی از همه، که لاشه اش را نگه می داری و با خود حمل میکنی در سر. حمل میکنی در سینه، حمل میکنی در روح و آنقدر حم
من به این لحظه عادت دارم، به تصور دروغ از تو
-
تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 19:08
دو مردمک عصبی در هاله ی چشمآتشی که بر منظر دریاها برافروختی اشهوای غرق شدن به سرم زدههوای ماندن و ماسیدنبه پشت سر گوش میکنمجز سوتی مزمن از گلوگاه یخ زده ی پرنده ایصدایی نمی پیچدآن چهار حرف خونین را گم کرده امآن چهار حرف خونین که چون رگباری مدام از مامن ابری سوختنیبر سرم می بارید را گم کرده امشاید هن...
ما سیاه بودیم، او اما سپید بود
-
تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 2:14
اینک دیگر صدا نیست، اینک دیگر تصویر است، تصویری برهنه از انسانی که سراسر پوشیده است. تصویری زنده از مرگ ای سنگ زنان در تاریکی، بغض مرا بشکنید... اینک که گریستن حتی، خالی نخواهدم کرد...
Clan of worms
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
صدای سوختن و نگاه دزدانه ی شبحی از پنجره تکیه داده بر دیوار اتاق برای مادام العمر به من به من که جنازه ام رقیق می شود در شب بلند صدای سوختن جیغ گربه های سیاه اشباح که در زهدان کلاغ کوچه تکثیر می شوند و باد ورم کرده لاشه ی سوخته ی کاج را تکان می دهد در شب بلند فندک، تفنگ می شود می کشم و می چکاند ماشه...
خمیازه زیر پوست گرگ
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
تاریکی، اتفاق نشئه ای بود که همه چیز در میانش سربسته ماند. خون از رگ شب بند نمی آمد و بیداری بر چشم های رقصنده زنگار بسته بود. با تنش تکانه ای خورد و سرش به موازات کیسه ای خونی که به سقف آویخته بود، از قابی آهنی بر رد خط سایه ای معکوس وار که در امتداد شکافی فرو می رفت، آهسته، آهسته، بالا می آمد و خا...
یا که ما خود سایه های، سایه های خویشتن هستیم
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
کاش زن بدون سایه به غبار کلمه روی خطوط ننشسته بود به انتظار و از ترس عریانی یاوه نمی بافت بر تن شعر تا این نبوغ کثیف خار نکند لاشه ی اندوهی را که سایه ام را از دزد سایه ام، دزدید بعد ها در میانه ی راه ورق بزن مرا دزد سایه ام را بکش در غباری که از پوست بی کالبد، نشت می کند ببین آیا زن بدون سایه لایه ...
چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
چه شد که از خود گریزان شدم؟ در آن شب که آن دست مشکوک، مرا به میان شعله های خون روانه می کرد، فریادم را چه کسی شنید؟ آنجا در آن ساعت شوم، افرادی مسلح به دندان های نیش بلند، بر بالین محتضر چه کسی ایستاده بودند؟ من؟ من که اینجا بودم. در خود می لولیدم. و این چنین میگماردم که دنیا به بدحالی قبضه است. در ...
خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
خالی ام و بوی نا می دهد حافظه ام از انعقاد زخمی زمان چون دست های قاتلینی که از پاره های مقتولین خود سهمی نبرده اند جز انگشت های اشاره ای که آنان را به وسعت مرگ نشانه گرفته اند خالی ام همچون پوکه های سیگار دود شده ی سربازان در جنگ های جهانی خالی ام و حتی اگر شریان مغزم از چهارچوب پنجره بر دهان اتاق ف...
نگاه کن/ تو هیچگاه پیش نرفتی/ تو فرو رفتی
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
آب بالا می آید و حنجره ام را از حباب خفقان پر می کند. دهانم سپید و چشمان رنگ باخته ام در مسیر تعدد خط سیری متروک ، شبیه دو حفره ی خالی پوچ می شود. هرم سنگین غروب که از آسمان پایین می آید، در بستر مرجانی خون آلوده، تمام تنم را می پوشاند. چیزی به یاد نخواهم آورد از هم هوایی با شب و از انگشتانی که با ل...
راوی
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 19:01
بریده بریده، از لا به لای سیم خاردار های شکسته، از پیچ یاس های نچیده، از شکاف روزنی نرسیده تا خورشید، در اضمحلال و سیاهی، در امتداد زوال تنهایی و گم شده در شهر کبود و خون گرفته، نفس میکشی. من تمثال تو را چون تمثال عیسی که مریم اش به تن میکشید به جهان سوخته آورده ام و دهانت را همچون منقار جوجه کلاغ ه...
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
-
تاریخ: 1397/1/21 ساعت: 18:12
من فراموشی را با همه چیز تاخت می زنمو شرح حقیر این موقعیتچون خطی نوسانگر در حول محوری ثابتبه اسکلت منزوی امهشدار می دهد:"کثافت از این حس کشنده بیرون می زند."من به این لحظه عادت دارمبه تصور دروغ از توچرا که هر روز انگاره ای از خیالمن را دقیقا؛ در خودم سقوط می کندچونان شهری که خیابان های هم جوار با گ...
آخرین بازدید خیلی وقت پیش
-
تاریخ: 1397/1/21 ساعت: 18:12
ساعت ها گذشت. تمام حفره های جسم ام از هجمه ی شن ها پر شده بود. دریا هیچ حواس نداشت، اما من از شمارش اعدادی که بر قامت زمان گذر می کردند عقب نماندم. دیگر وقت زانو زدن بود. با دست های زنجیر شده در یک دیگر و با هق هقی تفتیده از انتظار و پوچیدن و باز ماندن و تبدیل شدن و زوری که دیگر به ایستادن و دم زدن ...
اما برای آن زمستان ها که گذشت/ نامی نیست
-
تاریخ: 1397/1/21 ساعت: 18:12
ذهن من در مقطع تاریخ آن لحظه، برآشفت و با تکثیر دوباره ی سایه ای در میان سایه ها، شکست. و با خود بازگو کرد:من شکسته ام و می دانم انواع شکستن چه حالی دارد و در این هنگام که از گوشت فراموشی فربه ام، آیا توان آن هست که به خود فرمان باز سوختن دهم؟ آتش زبانه می کشد و فکر میکنم آن کس که به فراموشی خو کرد...
(+) ناله در کنار ظهر
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 10:18
دریده، چاک چاک، جر خورده، از راس سر تا پنجه ی پا. تماما شکاف. شکاف های عمیق، تو در تو، به هم چسبیده. چاک مغزم را باز می کنم، پر است از تکراری که دیگر مکرر نمی شود، تکرار دو سویه، دو وجهی، تکرار ناشدنی. تمام تصویرهای تکراری دونفره اند و من یکی از آن ها نبوده ام. یکی از آن ها نمی شوم. هرگز. رمیده بر گ...